رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

رمان زندگی به سبک پاییزی قسمت3

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ب.ظ

و به من اشاره کرد تا سر جای اصلی بنشینم ورزش های مورد نظر را انجام دادم و کارمان که تمام شد دکتر زنگی به منشی زد و گفت :کسی رو داخل نفرست و به بقیه ی بیمار ها بگو دکتر حالش خوب نیست !!!وگوشی را گذاشت.ماهر سه تعجب کرده بودیم دکتر رو به ما کرد و گفت:برای رفتنم به کانادا و سه سال زندگی در انجا باید متاهل باشم از اونجایی که من تو اینجا کسیو ندارم از شما میخوام که برای من یک دختر بااعتمادپیدا کنید که با شرایط من کنار بیاد .مادرم که زودتر از ما از آن هاج و واجی در امده بود در جواب دکتر گفت :حتما دکتر جون ،یک دختر برات پیدا میکنم عین دسته گل که افتاب مهتاب ندیده باشه ،دکتر خندید و گفت:نه دیگه تا اون حد .من هم یک خنده ای کردم که دل خودم سوخت یکدفعه یادم امد نامش را میخواستم بدانم هر جا را نگاه میکردم نامش نبود حتما روی در زده اند بیخیال شدم دکتر روبه من گفت :دیگه رو ویلچر نمیخواد بشینی پاهات خوب شده خوشحال شدم اما باز به همان حالت برگشتم گفت: تا یک ماه دیگه خوب میشی بهتون یک دکتر معرفی میکنم، من برای اقامت باید یک ماه سفر یک ماهه به ترکیه برم و برگردم تا اون موقع مطمعنا خوب شدی و دوباره بیا پیش خودم تا چند نسخه وررشی و فیزیو تراپی برات بنویسم که خوب خوب بشی!پدر و مادر با لبخند از دکتر خداحافظی کردند و من هم با سرم خداحافظی کردم دکتر به مادر و پدر گفته بود میتونه حرف بزنه ولی خودش حرف نمیزنه.هنگام رفتن نگاهی به در اتاق دکتر کردم و با خودم گفتم چرا تا به حال دقت نکرده ام "آرمان عبداللهی"پدرم من را در ماشین گذاشت و به سمت خانه حرکت کردیم مادر با پدرم از اول مسیر تا اخر مسیر در مورد دخترهای فامیل صحبت میکردند از "آرمان"ناراحت بودم اگر کمی اطراف خود را نگاه میکرد من را میدید از حرفی که زده بودم خنده ام گرفت ولی خب دیگر برای من فرقی نمیکرد به خودم قول دادم که دیگر به ان دکتر فکر نکنم. به خانه زیبایمان رسیدیم وارد شدیم تصمیم گرفتم که دیگر سوار ویلچر شدم پیاده شدیم خوشحال شدم خندیدم با کمک کسی میتوانستم راه بروم مادرم دستم را گرفت وارد اتاق شدیم مادرم من را تنها گذاشت کم کم لباسم را عوض کردم صدای مادرم می امد که با زن عمویم در مورد"نسرین"دختر عمویم صحبت میکردند به نظر میرسید که زن عمو خوشحال شده است و قبول کرده است مادرم وقتی تلفن را قطع کرد به اتاقم امد و گفت:میخواهیم "نسرین"را برای دکتر بگیریم تنها فقط لبخند زدم...

Morvarid Homayon #

  • morvarid homayon

نظرات  (۱)

بیگ لایک👌فقط تو قسمت بعدی خوشحالمون کن😉با خبر ازدواج نکردن دکتر و نسرین😆
پاسخ:
بالاخره معلوم میشه قسمت بعد😀😀😍

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی