رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

رمان زندگی به سبک پاییزی قسمت 4

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ب.ظ

یک روز بعد :
امروز قراره اقای "عبداللهی" با مامانم وپدرم به عنوان بزرگتر اقای "عبداللهی"به خاستگاری نسرین خونه عمواینا برن "نسرین"به من تلفن کرده که من هم یک ساعت قبل از مراسم اونجا باشم الان هم دارم آماده میشم تا با آژانس برم اونجا ،آماده شدم زنگ زدم آژانس گفت تا ده دقیقه دیگه یک پژو میاد دنبالم ،نگاهی به ساعتم میکنم 10 دقیقه ای میشه که منتظر اژانسم اما نیست که نیست...
تلفنم را که پدرم هدیه تولدم خریده بود را بیرون می اورم تا دستم را روی شماره آژانس میگذارم صدای قیییژ در سر کوچه امد خنده ام گرفت تکیه ام را از در گرفتم و به بیرون قدم گذاشتم با دیدن چهره ی حول زده ی پیر
تبسم ریزی کردم لبخند را پر رنگ تر کردم و لنگ لنگان به سمت ماشین تازه لنگ کشیده اش رفتم وقتی لبخند من را دید خیالش راحت شد
در ماشین نشستم و سلام کردم اوهم با ان لهجه ی شیرین شیرازی اش گفت:سلام دده شرمونده دور شد.
لبخندم را حفظ کردم و فقط سرم را تکان دادم فقط در مواقع که مجبور بودم حرف میزدم حرکت کرد ادرس خونه عمو را همون موقع به منشی اژانس داده بودم و نیاز نبود دوباره زبان زبان بسته ام را باز کنم.نگاهم به نگاه جاده گره خورد که از راه چشمانش بامن صحبت میکرد، از من گله داشت برگ ها درخواست میکردند در این روزهای پاییزی همراهیشان کنم من هم شرایطم را گفتم طوری گفتم که بفهمند درک کنند حال خرابم را، به خانه ی عمو رسیدیم خانه ای بسیار بزرگ و باغی که دوطرف خانه ی زیبایشان درخت های سر به فلک کشیده ی کهن سال در بر گرفته اند .کرایه را حساب کردم لنگان لنگان به سمت در سفیدشان رفتم ایفون را زدم بدون اینکه بپرسه کیه در را باز کرد وارد شدم یواش یواش داشتم قدم و به سمفونی کلاغها که روی سیم های توی کوچه نشسته بودند گوش میدادم که محکم در آغوش گرمی فرو رفتم سرم را بالا اوردم و چشمانم در چشمان ذوق زده اش گره خورد دختری با موهای قهوه ای بلند شلال،چشمانی مشکی و صورتی به سفیدی به مرمر که کسی نبود جز"نسرین"صورت نازش را بوسیدم و بعد از سلام و احوال پرسی وارد خانه شدیم با زن عمو و عموی عزیزم سلام و احوالپرسی کردم ان ها هم احوالم را گرفتند و من جوابشان را دادم دکتر و پدر مادر امدند و "نسرین"و"ارمان"همدیگر را پسندیدند و قرار بله برون و محضر و حتی اندازه سکه را گذاشتند تا فورا برای کار های اقامت به ترکیه سفر کنند...
ان شب هم من تازه فهمیدم که ما و عمو اینا قراره برای زندگی به شمال بریم ...
زن عمو و مامان همش بهونه میارند که ما سالهاست اینجا زندگی میکنیم و دوست نداریم برای ادامه زندگی به شهر غریب بریم و سر انجام قضیه این بود که مامان و زن عمو با سرویس طلا راضی شوند و نه تنها راضی شدند بلکه شروع به جمع کردن وسایلهایی کردند که زیاد مورد نیاز نبود خلاصه اینکه شنگول شده بودند ...

Morvarid Homayon #

  • morvarid homayon

نظرات  (۴)

آفرین منتظر ادامش هستیم. 
پاسخ:
حتما :)))
  • گرافیست ارشد
  • بسیار عالی ، ممنون استاد مروارید :)
    راستی دوست داشتید وبلاگ ما را نیز دنبال کنید ، سپاس .
    پاسخ:
    شما لطف دارین ازاینکه بنده رو استاد خطاب میکنین حتما وبلاگتون رو دنبال میکنم
    سلام مرسی ازرمان خوبت آبجی جون🙌
    پاسخ:
    خواهش میکنم عزیز دلم
  • گرافیست ارشد
  • سپاس ، لطف کردید .
    پاسخ:
    خواهش میکنم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی