رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

قسمت8 رمان زندگی به سبک پاییزی

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۴۶ ب.ظ

+دختر خانم ببخشید که یه ملت منتظر تو هستن ولی مثل اینکه تو اصلا برات مهم نیست مامانتو که باید یکی ببره بیمارستان باباتم که به زور آب قند سر پا نگه داشتیم میخواست همراه من بیاد عموت نگذاشت
_من برام مهم نیست؟؟؟ اصلا بزار من حرف بزنم
+چی داری بگی اصلا؟
_خیلی خب آروم باش
روی صندلی نشستم و او هم کنارم نشست ...
10 دقیقه بعد پرستار اومد گفت که شما دیگه میتونید برید کسی با شما کاری نداره.
دکتر با نگاهش بهم فهموند که از جام بلند شم من هم بلند شدم و پشت سر دکتر(ارمان عبداللهی )شروع به رفتن به سمت ماشین دکتر رفتیم.
سوار ماشین شدیم و به مقصد خانه شمالیمان حرکت کردیم.
ارمان ضبط را playکرد...
عاشق و دربدرم تویی قرص قمرم
زده امشب به سرم که دلت رو ببرم
تویی طناز دلم محرم راز دلم
بس که دل بردی ازم دلبرِ ناز دلم

عاشق و دربدرم تویی قرص قمرم
زده امشب به سرم که دلت رو ببرم
تویی طناز دلم محرم راز دلم
بس که دل بردی ازم دلبرِ ناز دلم

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

عشقُ مدیون توئم آره مجنون توئم
منِ مجنونُ ببین که پریشون توئم
تو که ماه و صنمی عاشقم شو یه کمی
با تو توی دل من که نمیمونه غمی

عشقُ مدیون توئم آره مجنون توئم
منِ مجنونُ ببین که پریشون توئم
تو که ماه و صنمی عاشقم شو یه کمی
با تو توی دل من که نمیمونه غمی

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

ترانه سرا : فرجام خیراللهی
خواننده : بهنام بانی
(اهنگ:قرص قمر )
و دوباره playکرد و دوباره و دوباره....تا به خانه رسیدیم...
باران گرفته بود و بعد از اینکه در باز شد و چهره ی اقای رحمانی در میان چهار چوب در پدیدار شد ،با بی تفاوتی و بدون سلام رفت من و ارمان وارد شدیم گوشی ارمان زنگ خورد بایک ببخشید از من دور شد
_سلام
+....
_ممنون خوبم اره دیدمش
+....
_چی؟
+....
_صداتون نمیاد 
و من از اونجا دور شدم وارد شدم شوفاژ هارا روشن کردم و روی موکتی که اونجا بود نشستم
ارمان وارد شد و گفت :تا 3 روز نمیتونن بیان وقتی اینو گفت توی بهت رفتم بعد از چند ثانیه به عمق فاجعه پی بردم. و گفتم:خب ما بریم
ارمان:خانوم خوب جاده ها بسته شدن یعنی نه میتونیم بریم.و نه میتونن بیان..
وااااای حالا چیکار کنییییم....

#Morvarid_Homayon

  • morvarid homayon

نظرات  (۱)

بسیار بسیار عالی ...

سلام و درود بر مروارید درخشان بیان :)
پاسخ:
سلام بر شما خیلی ممنون مستر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی