رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

رمان زندگی به سبک پاییزی قسمت9

چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ق.ظ

#part5

وارد اتاق شدم هوای سرد اتاق به پوستم خورد و تمام موهای تنم سیخ شد.با صدای در اتاق به سمت در رفتم وبا سردی تمام

+بله؟؟!!

_میخوام غذا سفارش بدم چی میخوای

+هیچی

_چرا؟

+چون چ چسبیده به را

_به به چه حاضر جواب

+بله کجاشو دیدی

_ببین من حوصله ندارم چی میخوری

وقتی که حرفش تمام شد با بیخیالی در رو محکم بستم 

نمیدونم ولی حس بدی داشتم 

از پشت در زمزمشو شنیدم که باناراحتی گفت:یعنی من عاشق این کارات شدم؟

پشت در خشکم زد کلماتی توی سرم اکو میشد 

نسرین -ارمان

بله برون-امدن خاله ی دکتر

تعداد سکه-قرار محضر

خوردن نوشیدنی اول صبح-تفاهم

در افکارم غرق بودم که:

سرم گیج رفت و افتادم

"آرمان"

وقتی افسون با حاضر جوابی باحالش گفت که غذا نمیخوام برای هزارمین بار به این فکر کردم که چرا دارم نسرین رو بدبخت میکنم و تلفن زدم به بابای نسرین و ازش خواستم قضیه نامزدی منو نسرین به جایی درز پیدا نکنه و پدر نسرین هم گفت ما به کسی نگفتیم ولی میخوام وقتی اومدی در مورد تو و نسرین صحبت کنم با تمام شدن صحبتامون پدر نسرین گفت:به محض باز شدن راه ها میام و با گفتن خداحافظی تلفن را قطع کردم.

قطع کردن گوشی تلفن همانا صدایی افتادن چیزی در اتاق افسون 

به سمت اتاق رفتم در زدم صداش زدم:افسون؟

افسووووون؟

افسوووووووون؟

در رو باز کردم ولی انگاری یه چیزی پشت در بود که اجازه نمیداد در کاملا باز شه با دیدن دست افسون محکم در رو هل دادم و وارد شدم با دیدن حال و روز افسون فورا به سمت ماشین توی کوچه دویدم و جعبه پزشکی را برداشتم و به سمت افسون رفتم فورا شیشه الکل را زیر بینیه افسون گرفتم و افسون به هوش اومد

"افسون"

با احساس بوی تندی چشمانم را باز کردم و نگاهم در چشمان ارمان قفل شد و با یاد حرف ارمان از خجالت سرخ شدم وبا یاد اینکه من دم در خوردم زمین و حالا روی تخت هستم خجالت کشیدم ولی به این فکر کردم که اون یک دکتره خیال خودم را راحت کردم دکتر رفت و با یک لیوان اب قند برگشت و گفت:

چیشدی؟

فقط نگاهش کردم

دوباره گفت :میگم چیشد؟

فقط تونستم بگم 'سرم گیج رفت'

با نگاهی که انگاری میگفت خر خودتی بهم کرد و من سرمو انداختم پایین 

+وقتی حالت خوب شد میخوام باهات حرف بزنم

×در چه مورد؟

+وقتی گفتم میفهمی

×تا زمانی که نگی نمیام

+خب نیا به درک

×ای بابا خب بگو

+خیلی.....

×حرفتو کامل کن

+خری

×چیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+خودت گفتی کامل کنم خب کامل کردم

×خیلی خب منم نمیام

+بیا دیگه اذیتم نکن 

×باش چه میشه کرد

از روی تخت کهنه چوبی انجا بلند شدم و لباسم را مرتب کردم و به انجا رفتم

فقط صدای سوختن هیزم ها میومد 

2-3دقیقه ای بود که نشسته بودیم دیگه حوصله نداشتم گفتم

×صدام زدی تا اینجا بشینم؟

+نه دارم جمله بندی میکنم

×مگه میخوای چی بگی

+میخوام یجوری بگم که خانواده ای از هم نپاشه

×خب بگو فقط منو تو اینجاییم بگو بین خودمون میمونه

+خب بزار از اینجا بگم که یروز یه خانواده ای به من مراجعه کردند که از من میخواستن تا کمک دخترشون کنم دخترشون هم بیماری روحی داشت و هم....

کم کم عاشق اون دختر شدم

ولی از اون دختر دیگه امیدی نبود مگه اینکه خودش میخواست...

اون دختر خواست روحشو ترمیم کرد قدرت جشمانیشو ترمیم کرد 

اون با این قدرتش تونست منو عاشق کنه حالا اون یه دختر تقریبا سالم بود حالا من باید محکش میزدم ببینم اونم به من حسی داره یا ن؟من حتی قرار عروسی با دختر عموشو گذاشتم اما اون هیچ واکنشی نشون نداد.

حالا خانم من میخوام با تو هماهنگ کنم و میخوام الان با کمال احترام ازت خاستگاری میکنم ،خب جوابت چیه؟

من 1دقیقه نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی به سمت دریا رفتم تا دریا حدود ربع ساعتی راه بود 

"ارمان"

وقتی افسون رفت به دنبالش رفتم داشت به سمت دریا میرفت  

وقتی به دریا رسید کمی فریاد کشبد داخل دریا رفت و رفت 

با سرعت به سمتش دویدم و با فریاد صداش زدم برگشت ...

#مروارید

  • morvarid homayon

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی