رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹
دی

سلام عزیزای دلم 😍

تعداد بازدید کننده ها کمه و قصد دارم تا تعداد بازدید کننده ها بالای 50 تا نشه قسمت بعدی رو نمیزارم لطفا تبلیغ کنین چون جاهای خوب خوبش مونده و این رمان قراره خیلی هیجانی باشه و مطمعنم شما هم دوست دارین ادامش رو ببینید. دوست دار شما مروارید

آدرس:☆☆

Morvarid Homayon.blog.ir

  • morvarid homayon
۲۷
دی

و به من اشاره کرد تا سر جای اصلی بنشینم ورزش های مورد نظر را انجام دادم و کارمان که تمام شد دکتر زنگی به منشی زد و گفت :کسی رو داخل نفرست و به بقیه ی بیمار ها بگو دکتر حالش خوب نیست !!!وگوشی را گذاشت.ماهر سه تعجب کرده بودیم دکتر رو به ما کرد و گفت:برای رفتنم به کانادا و سه سال زندگی در انجا باید متاهل باشم از اونجایی که من تو اینجا کسیو ندارم از شما میخوام که برای من یک دختر بااعتمادپیدا کنید که با شرایط من کنار بیاد .مادرم که زودتر از ما از آن هاج و واجی در امده بود در جواب دکتر گفت :حتما دکتر جون ،یک دختر برات پیدا میکنم عین دسته گل که افتاب مهتاب ندیده باشه ،دکتر خندید و گفت:نه دیگه تا اون حد .من هم یک خنده ای کردم که دل خودم سوخت یکدفعه یادم امد نامش را میخواستم بدانم هر جا را نگاه میکردم نامش نبود حتما روی در زده اند بیخیال شدم دکتر روبه من گفت :دیگه رو ویلچر نمیخواد بشینی پاهات خوب شده خوشحال شدم اما باز به همان حالت برگشتم گفت: تا یک ماه دیگه خوب میشی بهتون یک دکتر معرفی میکنم، من برای اقامت باید یک ماه سفر یک ماهه به ترکیه برم و برگردم تا اون موقع مطمعنا خوب شدی و دوباره بیا پیش خودم تا چند نسخه وررشی و فیزیو تراپی برات بنویسم که خوب خوب بشی!پدر و مادر با لبخند از دکتر خداحافظی کردند و من هم با سرم خداحافظی کردم دکتر به مادر و پدر گفته بود میتونه حرف بزنه ولی خودش حرف نمیزنه.هنگام رفتن نگاهی به در اتاق دکتر کردم و با خودم گفتم چرا تا به حال دقت نکرده ام "آرمان عبداللهی"پدرم من را در ماشین گذاشت و به سمت خانه حرکت کردیم مادر با پدرم از اول مسیر تا اخر مسیر در مورد دخترهای فامیل صحبت میکردند از "آرمان"ناراحت بودم اگر کمی اطراف خود را نگاه میکرد من را میدید از حرفی که زده بودم خنده ام گرفت ولی خب دیگر برای من فرقی نمیکرد به خودم قول دادم که دیگر به ان دکتر فکر نکنم. به خانه زیبایمان رسیدیم وارد شدیم تصمیم گرفتم که دیگر سوار ویلچر شدم پیاده شدیم خوشحال شدم خندیدم با کمک کسی میتوانستم راه بروم مادرم دستم را گرفت وارد اتاق شدیم مادرم من را تنها گذاشت کم کم لباسم را عوض کردم صدای مادرم می امد که با زن عمویم در مورد"نسرین"دختر عمویم صحبت میکردند به نظر میرسید که زن عمو خوشحال شده است و قبول کرده است مادرم وقتی تلفن را قطع کرد به اتاقم امد و گفت:میخواهیم "نسرین"را برای دکتر بگیریم تنها فقط لبخند زدم...

Morvarid Homayon #

  • morvarid homayon
۲۶
دی

آنقدر زیبا و رسا صحبت میکند که من دقتی در اسمش نمیکنم و گاهی وقتا فقط سرم را تکان میدهم تا خالی از عریضه نباشد.اما اینبار که بروم حتما اسمش را در خاطرم میسپارم من به شخصه وقتی جلو صحبت هایش برای انرژی و امید دادن من میکند کم می اورم ادم از این طرز بیان کلمات زیبای او در عجب می ماند و ساکت میشود

زبان بی تقصیر من هم حق دارد لال شود .

ویلچر را به سمت صندلی چوبی داخل حیاط هدایت میکنم یاد روز های قشنگ می افتم و لبخند میزنم نگاهی به محتوای لیوان میکنم بادی میوزید که کمی خودم را جمع میکنم. صدای دمپایی های مادرم را از پشت سر میشنیدم که با سرعت به سمتم می امد و در اخر بافتم را روی شانه هایم انداخت و صورتم را میبوسد و رفت از  همانجا میتوانستم لبخندش را احساس کنم  لیوان را برداشتم و کم کم محتویاتش را میخورم و به رقص برگ ها نگاه می کنم که باد برگ هارا به بازی گرفته بود،گاهی به بالا و گاهی به پایین حرکتشان میداد. درخت هم گاهی چپ و راست میشد.خندیدم،خنده ی من برای باد پارچه ی قرمزی شدکه مثل گاو های وحشی با سرعت زیاد به سمتم بیاید.

و بخواهد حمله کند و قیافه ی من تابلویی بود که به ان گاو وحشی اخطار ایست بدهد و او هم مانند یک سگ اهلی به کناری برود و مشغول خوردن استخوانش بشود.از این فکر و خیال در امدم و بقیه ی محتویات لیوان را نوشیدم و مثل همیشه منتظر ورود پدر همراه با یک نان سنگک داغ شدم نیم ساعتی بود که به در قهوه ایه خانه زل زده بودم که یک لحظه احساس کردم چشمانم خیس شد اما دوباره خشک شد چون همیشه پدر دست در دست برادرم "طاها"می امد اما یک سال است که دیگر در دست پدر دست برادرم نیست ؛همان نان همیشگی و دیگر هیچ. برادرم در ان تصادف کذایی از شیشه ماشین به بیرون پرت شد و برای همیشه مارا سیاه پوش خودش کرد دلم برایش تنگ شده پدرم جلو امد دستم را گرفت و بوسید و سرم را ناز کرد و به من صبح بخیر گفت با هم به سمت خانه رفتیم به صحبت های پدر و مادرم در مورد دکتر من گوش دادم پدر گفت:مریم جان اقای دکتر زنگ زد و گفت"به زودی میخواهم به خارج کشور بروم باید "افسون"را تا وقتی که وقت دارد ببریم پیشش. مادرم گفت:کی بریم بهتره؟

پدر:امروز خوبه؟ مادر:خیلی هم عالی!!زنگ میزنم میگم ما عصر میایم برای ویزیت "افسون"کمی خوشحال شدم صبحانه را خوردم مامان مریم گفت:تایک ساعت دیگه اماده شو میخوایم بریم دکتر!

یک ساعت بعد:

من اماده روی ویلچر رو به روی در سالن بودم پدرم امد من را هل داد و سمت ماشین رفتیم مادرم در حیاط را باز کرد و پدرم من را در ماشین نشاند و ویلچر را در انجا گذاشت،و ویلچر تاشو را در صندوق عقب گذاشت نیم ساعتی در راه بودیم وقتی به انجا رسیدیم پدر جلو مطب نگه داشت و ماشین را پارک کرد. به ساختمان کنارم خیره شدم سنگ نما و بسیار شیک بود،در مطب منتظر نشسته بودیم که منشی صدایم زد "افسون تیموری راد"وارد اتاق اقای دکتر شدیم اقای دکتر مثل همیشه متین و متواضع با ما سلام و احوال پرسی کرد و...

Morvarid Homayon #

  • morvarid homayon
۲۵
دی

چشمانم با پرتوهای نور خورشید باز شد با کمک تخت از جایم بلند شدم شیرین ترین خواب های زندگی ام در این فصل میگذشت و هر لحظه زندگی ام را شیرین تر میکرد.دوباره دراز کشیدم به سقف سفید چشم دوختم به برنامه هایم فکر کردم؛تااگر خدا خواست در یک تیم والیبال بازی کنم با فکر به چیز های شیرین نشستم صدای مادرم از راهروی کنار اتاقم می آمد با خودش میگفت :دختره خیره سر تا لنگ ظهر میخوابه!نگاهی به ساعت کردم که عقربه ها ساعت 7 را نشان میداد تبسم ریزی کردم و با چشمانی هیجان زده به در چوبی سفید اتاقم خیره شدم یکدفعه در با شتاب باز شد و قیافه ی غضبناک مادرم در میان چار چوب در نمایان شد و با دیدن من جلو امد و ویلچر به دست و این دفعه با قیافه ای مهربان به سمتم امد من را بلند کرد  و روی ویلچر نشاند موهای شلالم را پشت گوشم زد و گفت صبح دختر قشنگم بخیر با دست راستم که فلج نشده بود صورتش را ناز کردم چشمم پر از اشک شد  هنوز  بعد از یکسال به عادت هرروزم صورتش را میگیرم و پرده ا ی شیشه ای جلو چشمانم را میگیرد اما پایین نمی آید نمیتوانم جوابش را بدهم زبانم بدون تقصیر از ترس لال شده بود ویلچر را هل داد به سمت میز قهوه ایه گران قسمت عتیقه برد،قبل از فلج شدنم هرروز صبح لیوان قهوه یا نسکافه میخوردم و اگر روزی این کار را نمیکردم سردرد میگرفتم مادرم هم بعد از آن تصادف کذایی عادت را حفظ کرده بود هرروز صبح بعد از دست به آب و شستن صورتم ،نوشیدنی برایم می آورد و بعد از آن آن تنهایم میگذاشت مادرم سر نوشیدنی را بست و نی را در ان گذاشت و در محل نوشیدنی هایم گذاشت و به سراغ کار هایش رفت و من را تنها گذاشت ویلچر را به سمت حیاط هدایت کردم و به حیاط زیبایمان نگاه کردم و به حرف های دکتر فکر کردم :اگه به ورزش هات و فیزیو تراپی هات ادامه بدی فلجی موقتت خوب میشه.جدیدا به ان دکتر جوان حسی خاص دارم وقتی به آنجا میرویم به من انرژی میداد...

Morvarid Homayon#

  • morvarid homayon
۲۵
دی

تو را مى سپارم به دامانِ دریا...🖤


در سوگ سرنشینان کشتی نفت کش سانچی با قلب ی مملو از غرور و عشق می نشینیم و یاد آن ها را همیشه در دل خود زنده نگاه خواهیم داشت.

بعد از “تو”…

تمام ایران

به یکباره

فرو ریخت

و بیشتر از این کشتی

قلب مردم سرزمینت سوخت!!

این شعله ها بالاخره خاموش می شوند

اما مطمئن باش

چراغ قهرمانی ات

تا ابد روشن است!

راستی...

شعله های قلب مادرت را

چگونه خاموش کنیم؟؟


◾️ملوانان سرزمین من، قهرمانان آب های آزاد، یادتان همیشه در قلب های ما آکنده خواهد بود... روحتان شاد🙏🖤

  • morvarid homayon