رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

رمان سرای مروارید

در این وبلاگ قرار است رمانی به قلم خودم گذاشته شود از شما تقاضا دارم من را همراهی کنید.😍هرگونه کپی برداری صرفا حرام میباشد.

۰۱
فروردين

#part5

وارد اتاق شدم هوای سرد اتاق به پوستم خورد و تمام موهای تنم سیخ شد.با صدای در اتاق به سمت در رفتم وبا سردی تمام

+بله؟؟!!

_میخوام غذا سفارش بدم چی میخوای

+هیچی

_چرا؟

+چون چ چسبیده به را

_به به چه حاضر جواب

+بله کجاشو دیدی

_ببین من حوصله ندارم چی میخوری

وقتی که حرفش تمام شد با بیخیالی در رو محکم بستم 

نمیدونم ولی حس بدی داشتم 

از پشت در زمزمشو شنیدم که باناراحتی گفت:یعنی من عاشق این کارات شدم؟

پشت در خشکم زد کلماتی توی سرم اکو میشد 

نسرین -ارمان

بله برون-امدن خاله ی دکتر

تعداد سکه-قرار محضر

خوردن نوشیدنی اول صبح-تفاهم

در افکارم غرق بودم که:

سرم گیج رفت و افتادم

"آرمان"

وقتی افسون با حاضر جوابی باحالش گفت که غذا نمیخوام برای هزارمین بار به این فکر کردم که چرا دارم نسرین رو بدبخت میکنم و تلفن زدم به بابای نسرین و ازش خواستم قضیه نامزدی منو نسرین به جایی درز پیدا نکنه و پدر نسرین هم گفت ما به کسی نگفتیم ولی میخوام وقتی اومدی در مورد تو و نسرین صحبت کنم با تمام شدن صحبتامون پدر نسرین گفت:به محض باز شدن راه ها میام و با گفتن خداحافظی تلفن را قطع کردم.

قطع کردن گوشی تلفن همانا صدایی افتادن چیزی در اتاق افسون 

به سمت اتاق رفتم در زدم صداش زدم:افسون؟

افسووووون؟

افسوووووووون؟

در رو باز کردم ولی انگاری یه چیزی پشت در بود که اجازه نمیداد در کاملا باز شه با دیدن دست افسون محکم در رو هل دادم و وارد شدم با دیدن حال و روز افسون فورا به سمت ماشین توی کوچه دویدم و جعبه پزشکی را برداشتم و به سمت افسون رفتم فورا شیشه الکل را زیر بینیه افسون گرفتم و افسون به هوش اومد

"افسون"

با احساس بوی تندی چشمانم را باز کردم و نگاهم در چشمان ارمان قفل شد و با یاد حرف ارمان از خجالت سرخ شدم وبا یاد اینکه من دم در خوردم زمین و حالا روی تخت هستم خجالت کشیدم ولی به این فکر کردم که اون یک دکتره خیال خودم را راحت کردم دکتر رفت و با یک لیوان اب قند برگشت و گفت:

چیشدی؟

فقط نگاهش کردم

دوباره گفت :میگم چیشد؟

فقط تونستم بگم 'سرم گیج رفت'

با نگاهی که انگاری میگفت خر خودتی بهم کرد و من سرمو انداختم پایین 

+وقتی حالت خوب شد میخوام باهات حرف بزنم

×در چه مورد؟

+وقتی گفتم میفهمی

×تا زمانی که نگی نمیام

+خب نیا به درک

×ای بابا خب بگو

+خیلی.....

×حرفتو کامل کن

+خری

×چیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+خودت گفتی کامل کنم خب کامل کردم

×خیلی خب منم نمیام

+بیا دیگه اذیتم نکن 

×باش چه میشه کرد

از روی تخت کهنه چوبی انجا بلند شدم و لباسم را مرتب کردم و به انجا رفتم

فقط صدای سوختن هیزم ها میومد 

2-3دقیقه ای بود که نشسته بودیم دیگه حوصله نداشتم گفتم

×صدام زدی تا اینجا بشینم؟

+نه دارم جمله بندی میکنم

×مگه میخوای چی بگی

+میخوام یجوری بگم که خانواده ای از هم نپاشه

×خب بگو فقط منو تو اینجاییم بگو بین خودمون میمونه

+خب بزار از اینجا بگم که یروز یه خانواده ای به من مراجعه کردند که از من میخواستن تا کمک دخترشون کنم دخترشون هم بیماری روحی داشت و هم....

کم کم عاشق اون دختر شدم

ولی از اون دختر دیگه امیدی نبود مگه اینکه خودش میخواست...

اون دختر خواست روحشو ترمیم کرد قدرت جشمانیشو ترمیم کرد 

اون با این قدرتش تونست منو عاشق کنه حالا اون یه دختر تقریبا سالم بود حالا من باید محکش میزدم ببینم اونم به من حسی داره یا ن؟من حتی قرار عروسی با دختر عموشو گذاشتم اما اون هیچ واکنشی نشون نداد.

حالا خانم من میخوام با تو هماهنگ کنم و میخوام الان با کمال احترام ازت خاستگاری میکنم ،خب جوابت چیه؟

من 1دقیقه نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی به سمت دریا رفتم تا دریا حدود ربع ساعتی راه بود 

"ارمان"

وقتی افسون رفت به دنبالش رفتم داشت به سمت دریا میرفت  

وقتی به دریا رسید کمی فریاد کشبد داخل دریا رفت و رفت 

با سرعت به سمتش دویدم و با فریاد صداش زدم برگشت ...

#مروارید

  • morvarid homayon
۲۹
اسفند

سلاااااااام 

سال نو همه مباااااااااارک

ایشالله صد سال به این سال ها

ایشالله دلاتون بی غم 😊

لباتون خندون☺

چشاتون پر از نور خدا😃

ته ته قلبتون نور الهی💞

از ته ته قلبم از خدای بزرگ میخوام هرررررررررررر چی مشکل بزرگ و کوچیک دارین حل بشه.

این روزهای تعطیل بشینید و برنامه ریزی کنید.

اونی عزاداره 👇

عزیزای دل از خدا میخوام نور صبوری را در دلتون بکاره❤

اونی که شاده👇

عزیزای دل امیدوارم شادیتون پایدار باشه💙

#مروارید

  • morvarid homayon
۱۳
اسفند

+دختر خانم ببخشید که یه ملت منتظر تو هستن ولی مثل اینکه تو اصلا برات مهم نیست مامانتو که باید یکی ببره بیمارستان باباتم که به زور آب قند سر پا نگه داشتیم میخواست همراه من بیاد عموت نگذاشت
_من برام مهم نیست؟؟؟ اصلا بزار من حرف بزنم
+چی داری بگی اصلا؟
_خیلی خب آروم باش
روی صندلی نشستم و او هم کنارم نشست ...
10 دقیقه بعد پرستار اومد گفت که شما دیگه میتونید برید کسی با شما کاری نداره.
دکتر با نگاهش بهم فهموند که از جام بلند شم من هم بلند شدم و پشت سر دکتر(ارمان عبداللهی )شروع به رفتن به سمت ماشین دکتر رفتیم.
سوار ماشین شدیم و به مقصد خانه شمالیمان حرکت کردیم.
ارمان ضبط را playکرد...
عاشق و دربدرم تویی قرص قمرم
زده امشب به سرم که دلت رو ببرم
تویی طناز دلم محرم راز دلم
بس که دل بردی ازم دلبرِ ناز دلم

عاشق و دربدرم تویی قرص قمرم
زده امشب به سرم که دلت رو ببرم
تویی طناز دلم محرم راز دلم
بس که دل بردی ازم دلبرِ ناز دلم

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

عشقُ مدیون توئم آره مجنون توئم
منِ مجنونُ ببین که پریشون توئم
تو که ماه و صنمی عاشقم شو یه کمی
با تو توی دل من که نمیمونه غمی

عشقُ مدیون توئم آره مجنون توئم
منِ مجنونُ ببین که پریشون توئم
تو که ماه و صنمی عاشقم شو یه کمی
با تو توی دل من که نمیمونه غمی

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

دل دل شده دیوونه و مست
عاشق تر از این دل مگه هست
تا تو نفس و جان منی
تا تو سر و سامان منی

ترانه سرا : فرجام خیراللهی
خواننده : بهنام بانی
(اهنگ:قرص قمر )
و دوباره playکرد و دوباره و دوباره....تا به خانه رسیدیم...
باران گرفته بود و بعد از اینکه در باز شد و چهره ی اقای رحمانی در میان چهار چوب در پدیدار شد ،با بی تفاوتی و بدون سلام رفت من و ارمان وارد شدیم گوشی ارمان زنگ خورد بایک ببخشید از من دور شد
_سلام
+....
_ممنون خوبم اره دیدمش
+....
_چی؟
+....
_صداتون نمیاد 
و من از اونجا دور شدم وارد شدم شوفاژ هارا روشن کردم و روی موکتی که اونجا بود نشستم
ارمان وارد شد و گفت :تا 3 روز نمیتونن بیان وقتی اینو گفت توی بهت رفتم بعد از چند ثانیه به عمق فاجعه پی بردم. و گفتم:خب ما بریم
ارمان:خانوم خوب جاده ها بسته شدن یعنی نه میتونیم بریم.و نه میتونن بیان..
وااااای حالا چیکار کنییییم....

#Morvarid_Homayon

  • morvarid homayon
۲۶
بهمن

crystal_morvarid_96@

در تلگرام مارا دنبال کنید.😍

: ایدی تلگرام☝🏻

  • morvarid homayon
۲۶
بهمن

که به درختی تکیه کرده بود،یواش یواش به سمت آن درخت رفتم ،از دور شانه های مرد تکان میخورد!!
با احساس اینکه آن مرد در حال گریه کردن است راهم را کج کردم تا خلوت یک"مرد"را بهم نزنم . هوا تاریک شده بود در حال برگشت به خانه ی زیبایمان بودم که صدای ناله ی چیزی به گوشم خورد جلوتر رفتم صدای ناله ی زنی بود که به زمین افتاده بود وقتی سر و صورت خونی اش را دیدم وحشت زده شدم بالای سرش رفتم صدایش کردم:خانم؟!خانمم؟!جوابم را نداد یعنی نتوانست زبان ،زبان بسته اش را تکان دهد فقط با دستان بی جانش پایین شلوارم را گرفت.
گوشی تلفنم را بیرون اوردم با دیدن 6 تماس بی پاسخ از "پدر" و 3 تماس بی پاسخ از"نسرین"و مهمتر از همه" دکتر" که رکورد را شکانده بود 15 تماس ،در شوک بودم که با خاموش شدن تلفنم حواسم جمع شد...
واااای !!!چه فاجعه ای خاموش شد.. نگاهی به اطراف کردم کسی نبود داد زدم:کمکککک!!!؟؟کمککک؟!!!صدای چیزی آمد که با سرعت به طرفم می آمد به همان طرف نگاه کردم چندی گذشت اما نه چیزی نبود دوباره صدا آمد و دوباره نه نبود !
کم کم داشتم میترسیدم؛ناگهان دو چشمی را دیدم که انگاری درونش چراغ روشن کرده بودند،به زن نگاه میکرد . یکدفعه به زن حمله ور شد به خودم آمدم به طرفشان دویدم که گرگ لحظه ای من را دید به طرف من حمله ور شد که ناگهان دستی با عصبانیت من را به عقب کشید و با تفنگ پای گرگ را زد گرگ روزه کنان از آنجا رفت ...
تا سرم را برگرداندم دو گوی مشکی میان دریایی خون را دیدم..ناگهان صدایش بلند شد گفت میخواستی جونتو از دست بدی دختر !!؟و دیگر هیچ .
همین؟چه خلاصه شاید همین لیاقت من باشد...
تلفنش را بیرون آورد به اورژانس تلفن کرد خیلی نگذشت که صدای اورژانس به گوشم رسید. تلفنش را گرفتم و به مامان خبر دادم چون پاهای خودم هم درد گرفته بود . دو سه ساعتی بود که بیمارستان بودیم قرار شده بود برادر آن زن که آمد برگردیم و پلیس امد و چند سوالی پرسید و برای آن خانم تشکیل پرونده داد و رفت.
به سمت چند پرستاری که در حال صحبت کردن بودند رفتم و از انها شارژر تلفن خواستم یکی از انها به همراه داشت تا گوشی ام را به شارژ وصل کردم شروع به زنگ خوردن کرد "دکتر"شوکه بعدی جواب دادم :
_الو سلام
+علیک سلام
_ببخشید من شارژ گوشیم تموم شده بود
+من کاری به این کارا ندارم کجایی؟
_بیمارستان
+بیمارستان؟
_بله
+کدوم بیمارستان
نام بیمارستان را گفتم و تلفن را قطع کردم
20 دقیقه بعد دکتر تنها با عصبانیت به سمت ما می امد و گفت..

Morvarid_Homayon #

  • morvarid homayon
۱۹
بهمن
گاهی هم بد نیست زندگی کنیم ....
منظورم از زندگی این نیست که صبح ساعت 9 از خواب بلند شویم،صبحانه بخوریم،سرکار برویم،نهار بخوریم،استراحت کنیم،بلند شویم،میوه بخوریم،دوباره سرکار برویم و ساعت 8 به خانه برگردیم .
بد نیست کمی به شهرمان فکر کنیم میخواهم فرهنگ سازی کنم .حالا اگر کار های متفرقه را بررسی کنیم👇
صبح از خواب ساعت 9 بیدار میشویم  کنار پنجره سیگاری   میکشیم فیلترش را در کوچه می اندازیم .ای فردی که این کار   را میکنی اگر در محله شما فقط شخص شما بود عیب نداشت   ولی اگر3 نفر هم هر روز اینکار رو بکنن محله به فنا میرود و ...
بیایید فرهنگ سازی کنیم چرا همه اش توسط دولت باشد.
شاید سرشان شلوغ باشد از خودمان شروع کنیم.
کمپین حمایت از طبیعت
#حمایت_طبیعت
مروارید همایون ☝
اگر احساس وظیفه میکنید و این متن را در وضعیت یا صفحه ی خود بگذارید.❤❤

  • morvarid homayon
۱۷
بهمن

گاهی باید بخشید... گاهی باید گذشت ...گاهی باید نادیده  گرفت....گاهی باید خاموش شوی  چشم ببندی ،به تمام بی احترامی ها...تا شاید ارام شوی،تو نبخشی خودت را عذاب میدهی ،خودت نا ارامی...

وجودت پر میشود از کینه،رغبت انگیز میشوی ...

بیایید وجودمان را سراسر آرامش کنیم و آخرت دیگران را خراب نکینم...❤❤

مروارید_همایون#

  • morvarid homayon
۱۷
بهمن
به نام خاک ایران زمین       که مومش شد به تن کورش کبیر 
کوروش فرزند ایران بود و هست   تنش خاک ایران بود و هست
دریغ است که نامش ویران شود   مضحک دست بی فرهنگان شود
چه خواهی بگویم از خصلتش   گویم از وصیتش یا منشورش
.
.
.
.
تو میدانی پندار نیک را چرا گفت ؛گفت تا قاضی زندگی دیگران نشویم.😳
تو میدانی گفتار نیک را چرا گفت؛گفت تامضحکه دست آمریکا نشویم.😔
تو میدانی رفتار نیک را چرا گفت؛گفت تا تاثیر فیلم فرنگی ایران را خراب نکند😳.
دست و بالش تنگ بود وگرنه حرف هایی می زد که صدام  به گور پدر پدربزرگش بخندد که قصد کند ایران را ویران کند.
که ترامپ  به ریش بور پدرش لبخند بزند که خلیج همیشه فارس را خلیج عرب بخواند.
وگرنه حرف هایی می زد که شیراز مهد علم و فرهنگ شود نه اینکه روز بزرگداشتش دولت مجبور به بازسازی جاده شود،حیف که دستش تنگ بود وگرنه کاری می کرد که تخت جمشید هیچ گاه ترکی بر ندارد چه برسد به اینکه  قصد خرابی اش را بکنند . حالا که ملت ما پیرو دین محمد (صل الله علیه و ال محمد )هستیم چرا دختران و پسران ما باید شلوارشان نود سانتی شود در محرم حسین😔
باشد که رستگار شویم 
#Morvarid_Homayoun
  • morvarid homayon
۱۵
بهمن

و بعد از بستن قولنامه به سمت خانه حرکت کردیم،مامان و زن عمو تند تند در حال جمع کردن وسایل ها بودند
عمو به طرف من آمد گفت:دخترم؛با پدرت صحبت میکنم تو برو خونه شمالی شوفاژ هارو روشن کن خونه گرم بشه تا ما بیایم انشالله ما فردا صبح میرسیم .لطفا وسایل های مورد نظرت رو بردار.
عمو با پدر صحبت کرد و بعد از جمع کردن وسایل های مورد نیازم و انداختن چند تیکه به زن عمو و مامان که در حال جمع کردن وسایل های خانه ی ما بودند،با خداحافظی از آنجا دور شدم و به سمت آژانسی که دم در منتظر من بود رفتم پدرم پشت سر من آمد و پول کرایه ی آژانس و آدرس خانه شمالی را داد و به من گفت مواظب خودم باشم. در راه به آن خانه عجیب فکر کردم تا خود شمال در  خلوتم با خدای خودم راز و نیاز کردم از خدا سلامتی برای همه کسانی میشناسم و نمیشناسم کردم بعد از ان از هدف هایم و ارزو هایم گفتم حس خوبی بود .
هندزفری را در گوش هایم گذاشتم اهنگی شروع به خواندن کرد:

   بگین به دادم برسه این همه بغضُ کم کنه
به غم بگین یکی دو روز منو فراموشم کنه
یکی اینجا شب و روز خیلی بیقرارته
نمیدونی این دیوونه چقدر چشم به راهته
روزا کار من شده هی مرور خاطرات
بگو این دل دیگه چقدر بمیره برات

شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتُ دو برابر کرده
گاهی وقتا زود به زود این دل من واسه ی دلت تنگ میشه
تنها راه عشق و ابراز علاقه م همین آهنگ میشه

دوریتو نمیتونم دیگه طاقت بیارم
میدونی که من چقدر دوسِت دارم
کاش بدونی که چقد بی تو پریشونم و بعد
نگو میری میدونی باورش سخته چقد

شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتُ دو برابر کرده
گاهی وقتا زود به زود این دل من واسه ی دلت تنگ میشه
تنها راه عشق و ابراز علاقه م همین آهنگ میشه

شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتو دو برابر کرده
گاهی وقتا زود به زود این دل من واسه ی دلت تنگ میشه
تنها راه عشق و ابراز علاقم همین آهنگ میشه
(آهنگ شب های دیوونگی _محسن ابراهیم زاده )
برای بار هزارم اهنگ را دوباره playکردم.
 برای لحظه ای ماشین توقف کرد چشمانم را باز کردم راننده برای گله در حال عبور ایستاده بود وقتی همه ی گله به ان طرف خیابان رفتند ماشین دوباره حرکت کرد و من دوباره چشمانم را بستیدم.
با صدای خانم خانم گفتن های راننده با بدبختی چشمانم را باز کردم نگاهی به اطرافم کردم و خانه شمالی را دیدم راننده زود تر از من پیاده شد و چمدانم از صندوق عقب در اورد من هم پیاده شدم چمدان را برداشتم و به سمت در حیاط حرکت کردم عمو گفته بود صاحب خانه ؛خانه است در را که بزنم در را باز میکند و بقیه کلید هارا هم به من میدهد،تا دستم را بالا بردم که در بزنم در باز شد ان مرد مانند کسی بود که پشت در اماده نشسته باشد و منتظر باشد .با سر پایین سلامی کردم و او هم جوابم را داد و همه کلید هارا به من داد و مثل کسی که بی حوصله باشد خداحافظی کرد و رفت ...
وارد خانه شدم فقط موکت بود همین وسایل هایم را گوشه ای گذاشتم شوفاژ هارا روشن کردم
کمی نشستم حوصله ام سر رفت به سرم زد تا بیرون بروم و کمی قدم بزنم لباس مناسب پوشیدم و بیرون از خانه رفتم یواش یواش قدم میزدم بوی خوب نم می آمد  هوای خوش را استشمام کردم بوی خوب برنج سراسر ان منطقه را پوشانده بود نگاهم به درختی افتاد که سبز و بلند  بود که کسی به او تکیه کرده بود ...

Morvarid Homayon#

  • morvarid homayon
۱۰
بهمن

باز باران...بی ترانه...


💧باز باران..

💧با ترانه

💧دارد از مادر نشانه..💧


💧بوی باران..

💧بوی اشک مادرانه💧

💧 پر ز ناله💧


💧کودکی با مادری پهلو شکسته💧

💧سمت خانه..💧

💧کوچه ها و تازیانه💧


💧گریه های کودکانه💧

💧حمله ی نامرد پَستی وحشیانه

💧تازیانه  تازیانه. .💧


💧پس چرا مادر، چرا گم کرده راه آشیانه..💧


💧باز باران.💧

💧دانه دانه ،حیـدرانه💧

💧بی صدا و مخفیانه💧


💧آه ، از غسل شبانه💧

💧زینبــانه 💧

💧لرزه افتاده به شانه💧


💧پشت تابوتی روانه💧

💧بـــــاز  بـــاران 💧

💧باز....


😔😔😔😔😔😔

ایام دهه فاطمیه را به پیشگاه مقدس آقا امام زمان علیه السلام تسلیت میگوییم.

  • morvarid homayon